هاشم معروف الحسني ( مترجم : حميد ترقى جاه )
280
سيرة المصطفى ( ص ) ( فارسي )
خواست و پس از آنكه غسل نمود و نمازگزارد در حالى كه زره به بر كرده و خود بر سر گذارده بود به در خيمه كه در حجون برايش نصب شده بود آمد . مردم به گرد خيمه جمع گشته و صف كشيده در انتظار بيرون آمدن آن حضرت بودند . پيامبر سوار شد و به همراه مردم حركت نمود تا به مقابل خانهء سعيد بن عاص معروف به ابو احيحه رسيد . در اين هنگام دختران او بيرون آمده موهايشان را پريشان كردند و با روبندههايشان به صورت مركبها مىزدند . پيامبر ( ص ) لبخند زد و مردى كه در كنار آن حضرت بود سخن حسان بن ثابت را خواند : « اسبان ما با شتاب از هم پيشى مىگيرند درحالىكه با روبندههاى زنان سيلى مىخورند » . ( 1 ) هنگامى كه پيامبر به كعبه رسيد سوار بر شتر پيش آمد و ركن را استلام كرد و تكبير گفت . مسلمانان نيز در پى او تكبير گفتند و چنان فرياد كردند كه مكه به لرزه در آمد . پيامبر به ايشان اشاره فرمود كه خاموش شوند . مشركان از بالاى كوهها نگاه مىكردند . سپس سوار بر شتر و درحالىكه زمام مركب بدست محمد بن مسلمه بود گرد خانه گشت . گرداگرد خانهء كعبه سيصد و شصت بت وجود داشت كه با سرب در جايشان محكم شده بودند و هبل بزرگترين آنها بود كه روبروى در كعبه قرار داشت و اساف و نائله كه قربانيها را در برابر آنها سر مىبريدند . پيامبر هرگاه به يكى از بتها مىرسيد با عصايى كه در دست داشت به آن اشاره مىكرد و مىفرمود : جاءَ الْحَقُّ وَ زَهَقَ الْباطِلُ إِنَّ الْباطِلَ كانَ زَهُوقاً ( حق آمد و باطل نابود شد ، براستى كه باطل نابود شدنى است ) و آنگاه بت به رو در مىافتاد . ( 2 ) آنگاه درحالىكه برابر هبل ايستاده بود به آن اشاره كرد و هبل شكست . در اين هنگام زبير به ابو سفيان گفت : اى ابو سفيان هبل شكست ، اما تو روز احد به آن فريفته بودى و گمان مىبردى به شما نيكى كرده است . ابو سفيان گفت : اى پسر عوام اين سخن را رها كن ، زيرا اگر جز خداى محمد خداى ديگرى وجود داشت وضع بگونهاى ديگر بود . آنگاه پيامبر ( ص ) در